خرید بک لینک

بودریار در کتاب شبیه-ساختگان خود٬ یک چرخه ی دلالت ها را که دقیقا به هیچ چیز اشاره نمی کند٬ به تصویر می کشد. دال هایی که ابتدا به واقعیاتی اشاره می کنند٬ بعد واقعیات را جعل می کنند٬ سپس غیبت واقعیت را پنهان می کنند٬ و در آخر ارتباط خود را با هر نوع واقعیتی (حتی غیبت واقعیت) از دست می دهند٬ و به-خودی-خود یک شبیه-ساخته ی محض می شوند. او توضیح می دهد که میان وانمود کردن و شبیه-سازی کردن تفاوت هست: «... لاپوشانی٬ وانمود کردن به نداشتن چیزی است که کسی دارد. شبیه-سازی٬ جعل داشتن چیزی است که شخص ندارد... وانمود کردن و لاپوشانی کردن آسیبی به اصل واقعیت نمی زند: تفاوت٬ همیشه روشن است٬ فقط بسادگی پنهان شده است٬ ولی شبیه-سازی اختلاف میان «حقیقت» و «کذب»٬ «واقعی» و «خیالی» را به خطر می اندازد...» او در ادامه مثال های زیادی می زند که جنبه های مختلفی از تمایل وضعیت انسانی فعلی به جعل واقعیت ها را به تصویر می کشد. به نظر می رسد از نظر او٬ موقعیت فعلی انسان به زوالی قطعی رسیده است: ما به رستاخیز نزدیک نیستیم بلکه درون رستاخیزیم. نظر او در مورد زوال معنی واقعی قدرت٬ کار٬ تفریح٬ سرمایه و سایر چیزها٬ به طور ناگفته بر این فرض استوار است که واقعیتی وجود داشته است که امروز دیگر وجود ندارد. امروز حتی ایدئولوژی هم سعی نمی کند از نشانه ها برای استثمار نیروی کار سوء استفاده کند٬ بلکه شبیه-ساختگان با بهره گیری از نشانه ها همزمان به یک اتصال کوتاه به واقعیت و کپی آن اشاره می کنند. این بسیار نزدیک به چیزی است که بارت آن را اسطوره می نامد. شاید فقط با این تفاوت که زنجیره اشاره نشانه ها به یکدیگر در مورد اسطوره های بارت تنها دو مرحله دارد اما در مورد شبیه-ساختگان بودریار مراحلی بی نهایت. که این را هم می شود از تغییرات فناوری در دوران کنونی دانست که در آن نه تنها تلویزیون که دنیای به-اصطلاح مجازی و بورس نیز بیش از پیش به چیزهایی اشاره می کنند که یافتن زنجیره اتصال آن ها به هر واقعیت عینی را دشوار و بهتر است بگوییم عملا غیر ممکن می کند. بودریار به دنبال - یا حتی در حسرت - قدرت واقعی٬ کار واقعی٬ تفریح واقعی٬ ارزش واقعی و سایر واقعیت هاست. واقعیت هایی که در قدیم بوده اند اما امروز نیستند. اما مشکل٬ این است که آیا دیروز واقعیتی وجود داشته است؟ مثلا کار واقعی که دیروز بوده و امروز نیست چیست؟ بودریار می گوید که کار امروز تبدیل به یک «تقاضا» شده است. چیزی معادل تفریح. کار امروزه به-خودی-خود یک تقاضاست و برای رسیدن به چیز دیگری انجام نمی شود. من این طور تعبیر می کنم که از نظر او جهان امروز گرفتار سناریوی «آدم کاری خوب» است. از خود کار کردن لذت می برد نه نتیجه اش٬ نه نفعش. پس به دنبال نفع نیست و به راحتی استثمار می شود. اما به نفع چه کسی؟ به نفع قدرت. اما قدرتی که از نشانه های قدرت لذت می برد و به دنبال واقعیت یا همان منفعت قدرت نیست. آیا مثلا رفع گرسنگی به عنوان یک نیاز دیروزی کاملا فیزیکی می تواند یک واقعیت باشد که امروز نیست؟ مثلا یک گروه ۵۰ نفری را فرض کنید که وسط یک دشت زندگی می کرده اند و نیاز به غذا داشته اند. پس کار می کرده اند که غذا بخورند و منفعت کاملا مشخص و واقعی ای در کار کردن داشته اند. بنابراین٬ اگر بیش از حد نیازشان غذا داشتند دیگر نیازی به کار کردن نبود. آیا این صحیح است؟ پرسش اول این است که نیاز به غذا چقدر است؟ آیا چیز ثابتی است؟ آیا مقداری غذا که در یک زمان توسط یک نفر کافی است٬ سال دیگر هم همانقدر یا همان نوع یا در همان تعداد وعده برای او کافی است؟ آیا آن جامعه ۵۰ نفره که نیاز به غذا دارند٬ وقتی نیازشان رفع می شود٬ نیاز به چیز دیگری - مثلا یک نماد از حضور پنجاه نفر روی زمین - را احساس نمی کنند که باز باید برای آن کار کنند؟ در حالی که اگر صرفا غذا را بخورند احتمالا زمان بیشتری استراحت می کنند و هیچ چیز به قول بودریار واقعی هم از منافعشان کم نمی شود. نیاز یا منفعت چیست و چه نوع نیاز یا منفعتی واقعیت دارد؟ در مورد نیاز به نظر من نگاه کردن به فص اول از فصوص الحکم ابن العربی راه گشاست اما از آن که بگذریم٬ سوال اصلی این است که واقعیت چیست. آیا نیاز فیزیکی یک واقعیت است؟ در چه حدی؟ به چه شکلی؟ چگونه؟ چه زمانی؟ و ... این ها چیزی است که در ابتدا به نظر می رسد با شرایطی که انسان در آن قرار گرفته و فرهنگ او تغییر می کند. چیزی که برای یک نفر در یک زمان برای خوردن کافی است ممکن است یک سال دیگر زیاد و دو سال دیگر کم باشد. یعنی فرد سال بعدی نمی تواند اینقدر بخورد و سال بعد از آن اگر آنقدر بخورد سیر نمی شود. برای امتحان این موضوع کافی است خودتان را به یک رژیم مشخص عادت بدهید: زیاد یا کم. پرسش بودریار مرا به پرسش بزرگتری راهنمایی می کند. به این پرسش که مرز میان خیال و واقعیت چیست؟ آیا اصلا مرزی وجود دارد؟ چقدر از واقعیت در تصرف خیال ماست؟ آیا می توان گفت کل واقعیت خیالی بیش نیست؟ اگر ما بر خیال خود مسلط شویم٬ آیا نمی شود حتی چیزی نخورد یا نفس هم نکشید و زنده بود؟ نقل «العالم کلهم خیال» تا چه حد صحیح است و اگر صحیح است٬ تسلط بر این خیال تا چه حد دست-یافتنی است؟ زمانی که خواب هستیم٬ اغلب حتی تصور هم نمی کنیم که می توانیم خوابمان را در مسیر دیگری حرکت دهیم. ولی برای من پیش آمده که این کار را در خواب بکنم. گاهی هم آدم بر خوابش مسلط نیست ولی به صرافت این می افتد که دست کم می تواند بیدار شود. مجموع چند دهه زندگی ما چقدر به خواب نزدیک است؟ چقدر واقعیت دارد؟ چقدر ما بر این واقعیت تسلط داریم؟ این سوال به نظر من بیش از آن که در اندیشه ی غرب مورد توجه قرار گرفته باشد٬ در اندیشه ی شرقی مورد توجه بوده است. فکر می کنم که تخیل خلاق ابن العربی راهی به این مقوله بگشاید.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 12:4 توسط احمد معروفی |

برچسب: نظراتی,خصوص,شبیهساختگان,بودریار, نویسنده: پندار حسین‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی