خرید بک لینک
مارکس به نقش کلیدی کالا در اقتصاد سرمایه-گرا اشاره می کند. احتمالا بعدا در بحث کالایی-سازی می خواهد از این مفهومی که برای کالا توصیف می کند استفاده کند. او می گوید: «ثروت جامعه هایی که در آن ها سرمایه-گرایی حکم-فرما است٬ به شکل ... «کالا» بازنموده می شود». از دید او در ابتدای کار٬ کالا یک چیز خارجی است که به وسیله ی «ویژگی های» خود «نیازهای» آدمی را بر می آورد. مهم نیست که این نیازها از خواسته های تن سرچشمه بگیرد یا ناشی از نوع نگاه یا تخیل انسان باشد و این هم مهم نیست که آیا به طور مستقیم برای رفع نیازها مصرف می شود یا برای تولید کالاهای دیگری استفاده می شود که آن ها به نوبه ی خود نیازها را رفع می کنند (کاربرد مستقیم یا غیر مستقیم). در هر صورت این ها از نظر مارکس کالا هستند و در اقتصاد سرمایه-گرا نقش بازنمودن ثروت را ایفا می کنند.

او همچنین معتقد است که هر چیز مهمی باید از دو دیدگاه کمی و کیفی مورد مداقه قرار بگیرد.

مارکس معتقد است که کالاها از آن جهت مفیدند که خاصیت هایی دارند و چه برای فهم این خاصیت ها و این که چرا این کالاها مفید هستند و چه برای فهم نحوه ی اندازه گیری (کمی کردن) آن ها باید به بررسی تاریخی پرداخت. از نظر مارکس مقیاس های سنجش برخی قراردادی و بعضی دیگر ناشی از ماهیت متفاوت اشیاء هستند.

نکته ی مهم: به نظر می رسد مارکس با این نظر که مفید بودن کالا به دلیل خاصیت هایی است که دارد٬ از این موضوع چشم پوشی می کند که مفید بودن٬ خود بیش از این که یک واقعیت باشد یک تصور است. این توضیح که خاصیت کالا می تواند برطرف کردن نیازهای تخیلی باشد٬ این نقص را رفع نمی کند. آنچه مارکس در نظر نمی گیرد بحث تقدم این به-قول-او تخیل بر نیاز است. چیز-در-آنجا نمی تواند نیاز باشد. آدمی یک چیز-درـآنجا را با درک خود به یک چیز-در-اینجا تبدیل می کند. آدم حتی چیزها را می سازد که نیازهای برآمده از تخیلش را برآورده کند. تقریبا همه ی حاصل های تولید آدمی از تخیل آغاز می شود. گوجه٬ گوجه است. تا چند قرن پیش بسیاری از ایرانی ها اصلا گوجه ای ندیده بودند. اما وقتی آدم آن را به تخیل خود راه می دهد تبدیل به چیزی اینجا می شود. آن وقت تولید گوجه «نیاز» می شود. تنها چیزهایی که شاید بشود نیاز کاملا فیزیکی - و آن هم ناشی از تسلط تخیل جسم بر سوژه - پنداشت٬ نیاز به چیزی برای رفع گرسنگی٬ تشنگی٬ تنفس و شرایط معمول زنده ماندن مثل دمای هوا است. بقیه ی چیزها اصلا نیاز نیست و چیزها تا حدی که این نیاز را بر می آورد نیاز غیر تخیلی محسوب می شود. پس مثلا چلوکباب فرقی با آرد در برآوردن نیاز گرسنگی ندارد. اما ما نیاز به چلو کباب داریم نه نیاز به آرد!

پس مارکس به این جنبه از کالا توجه نمی کند که به صورت خلاصه: مفید بودن کالا بسته به تصور آدمی از نیازهای خود٬ تصور آدمی از خاصیت های آن کالا و در آخر بستگی به آنچه آدمی از خاصیت های آن کالا پس از مصرف یا مالکیت برداشت می کند دارد. مثلا آدمی تصور می کند که نیاز به آرامش محیط زندگی دارد. تصور می کند که یک خانه ی بزرگ٬ یک سوییت چهل متری٬ سرپناه یک پل٬ یک چادر سرخپوستی٬ یک غار و غیره٬ می تواند این آرامش را به او بدهد. بعد یک عمر زیر یک تی پی (چادر سرخپوستی) که بهترین تی پی قبیله اش است٬ زندگی می کند و تصور می کند که آرامش یافته است و در آرامش می میرد. به طریقی مشابه٬ آن کس که سوییت چهل متری دارد٬ آن کس که خانه ی بزرگ دارد٬ و دیگران هم با چیزهای مختلف با همین فکر زندگی می کنند و می میرند!

در نظر نگرفتن قدرت ذهن انسان اشتباه بزرگی است.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 21:9 توسط احمد معروفی |

برچسب: یادداشت,هایی,سرمایه,بخش,نخست,کالا,پول,فصل,اول,کالا, نویسنده: پندار حسین‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی